تبلیغات
گفتمان - خدایا! اگر می‌خواهی تکه‌های بدنش را برایم بفرستی، نمی‌خواهم
گفتمان
راه است و چاه ؛ دیده ی بینای آدمی
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


دشمن ما یعنی اون دستگاه مقتدر مادی که تا قبل از انقلاب ، بر اقتصاد این کشور و سیاست این کشور و فرهنگ این کشور و منابع این کشور و تصمیمات مسئولان این کشور مسلط بوده از این وضع ناراحته ، می خواهد اینرا عوض کند . چکار کند ؟ برای او تنها راه اینست که ملت ایران و مسئولان ایران به یک محاسبه ای برسند ؛ در نهایت ، که ادامه این راه ، احساس کنندبه صرفشان نیست . می خواهد این محاسبه را بر ذهن شما تحمیل کند . می خواهد من و شما به این نتیجه برسیم که صلاح نیست در مقابل آمریکا ، در مقابل این دستگاه های سیاسی تابع کارتل های گوناگون اقتصادی ؛ در مقابل اینها ، انسان خیلی هم بایستد ، خیلی هم مقاومت کند ، از بعضی از حرفها باید دست کشید ، کما آنکه گفتند دیگر ، در یک برهه ای کسانی گفتند : آقا ول کنید قضیه ی اسرائیل را ، ول کنید قضیه فلسطین را ، ول کنید قضیه عدالت در سطح جهانی را ، حمایت از ملت های عدالت خواه را ، رها کنید این حرفها را ، چه کار دارید، به خودتان بچسبید . این همان تغییر محاسبات است ؛ دشمن اینرا می خواهد . با گفتمان آمده ایم که از محاسبات درستمان حفاظت کنیم و از تغییر نادرست محاسباتمان جلوگیری کنیم.

مدیر وبلاگ : مرتضی

خدایا! اگر می‌خواهی تکه‌های بدنش را برایم بفرستی، نمی‌خواهم

شهید «حمیدرضا مهرایی» از زبان پدر و مادر شهید

کوچه شهید مهرایی

شهید مفقود «حمیدرضا مهرایی» از شهدای همین محله است؛ خانه‌ی کلنگی قدیمی خانواده‌ی شهید با خانه‌های اطراف فرق می‌کند؛ در این خانه پدر و مادری زندگی می‌کنند که سی سال است خواب راحت ندارند؛ سی سال حتی در ورودی خانه را عوض نکرده‌اند و در همان محله زندگی می‌کند تا مبادا پسرشان بیاید و خانه را پیدا نکند!

شب زمستانی که «حمیدرضا» به دنیا آمد

«لیلا بی‌طرف»، مادر حمیدرضا می‌گوید: اصالتاً برای شهر طبس هستیم؛ در 16 سالگی بعد از ازدواج با آقا طاهر به تهران آمدیم و همسرم باغبانی می‌کرد. سه پسر داشتم و پنج دختر که حمیدرضا، بچه‌ی چهارم خانواده، در 15 اسفند 43، به‌دنیا آمد. او در آزادسازی خرمشهر شهید شد و هیچ‌وقت پیکرش را برای ما نیاوردند.



برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

نمی‌گذاشت خواهرهایش به مغازه بروند

همه‌ی بچه‌ها برای من یکی بودند، اما اخلاق حمیدرضا با بچه‌های دیگرم فرق می‌کرد؛ وقتی به او کاری می‌گفتم، «نه» نمی‌گفت. او بعد از مدرسه می‌آمد و کارها را انجام می‌داد.

وقتی از بقالی وسیله‌ای لازم داشتیم و به دخترها می‌گفتم بروند مغازه، حمید اگر خیلی هم خسته و خواب‌آلود بود، بلند می‌شد و می‌گفت «کجا؟ خودم می‌روم.»

در راهپیمایی‌ها «سقا» بود

حمیدرضا هفت ساله بود که به مدرسه شهید «لالی» رفت؛ وقتی که ثبت‌نام کردیم، خوشحال بود. روز اول مهر پشت در مدرسه ایستاده بودم. او وقتی می‌دید بچه‌های دیگر گریه می‌کنند، گریه می‌کرد اما بعدش دیگر با ذوق و شوق به مدرسه ‌رفت؛ درسش هم خوب بود؛

در اوایل انقلاب، وقتی دبیرستانی بود، بچه‌های کلاس را برای شعار دادن تشویق می‌کرد. شجاع بود و از هیچ کس نمی‌ترسید. یکی، دو بار هم نیروهای شهربانی دنبالش افتادند، اما نتوانسته بودند او را بگیرند.

پسرم، شب‌ها به مسجد می‌رفت و اعلامیه‌‌ی امام(ره) را به خانه می‌آورد؛ چند باری هم برای حضور در راهپیمایی‌ها از زرگنده تا میدان آزادی پیاده رفتیم.

حمیدرضا یک بار در مسیر، از خانه‌ای سطل آب گرفت و سقا شد. بین تظاهرات‌کنندگان راه می‌رفت و به هرکس که تشنه بود، آب می‌داد. هنوز هم آن سطل را نگه داشتم.

وقتی امام(ره) به ایران آمدند، حمید هم به استقبال ایشان رفت؛ بعد از آن گاهی خانوادگی به برنامه‌های سخنرانی و دیدارهای امام می‌رفتیم.

در زمان قحطی نفت، برای امام جماعت مسجد هم نفت می‌گرفت

حمیدرضا هرجا می‌رفت، فقط نگاهش به مردم بود که چه کسی کمک می‌خواهد؛ اوایل‌ انقلاب، قحطی نفت بود. در تپه‌ی قیطریه، «نفت» توزیع می‌کردند و سهمیه‌ی هر خانواده دو گالن بود. حمیدرضا یک چوب را کنار دوچرخه‌اش گذاشت و دو گالن نفت را به دو طرف چوب آویزان کرد. وقتی که از قیطریه آمد، یکی از گالن‌ها را به من داد و دیگری را بُرد. به او گفتم «نفت را کجا می‌بری؟»

گفت: «کسی نیست که برای آقا امام، (سید و امام جماعت حسن‌آباد) نفت ببرد و گالنش را پر کند؛ من برای او می‌برم.»

آن موقع صف‌های نفت خیلی شلوغ بود؛ یکبار یادم هست حمیدرضا صبح زود رفت در صف نفت و ساعت 4 بعد از ظهر نوبتش شد؛ دوباره او نصف نفتی را گرفته بود، به «آقا امام» داد.

30 سال است که «طالبی» نخوردم

حمیدرضا از دانش‌آموزان فعال بسیج بود. او به روستاهای اطراف می‌رفت و برای درو کردن محصولات مردم روستاها کمک‌شان می‌کرد. سی سال پیش هم ماه مبارک رمضان در تابستان بود. پسرم بعد از سحر با بچه‌های جهاد می‌رفت و نزدیک غروب به خانه برمی‌گشت. خیلی عطش داشت و تا قبل از افطار دو، سه بار دوش می‌گرفت. به او می‌گفتم: «تو که می‌روی کار می‌کنی، خیلی اذیت می‌شوی، پس روزه نگیر.»

او می‌گفت: «نه نمی‌شود.»

برای افطار طالبی قاچ شده را در ظرف پر از یخ‌های قالبی می‌ریختم؛ او در کنار سفره می‌نشست و منتظر اذان مغرب بود. حالا 30 سال است که دیگر طالبی نمی‌گیرم.

تا لقمه‌ی پاک نباشد، بچه پاک نمی‌شود

«طاهر مهرایی» پدر حمیدرضا، الآن سه، چهار سالی است که به خاطر درد پاهایش نمی‌تواند باغبانی کند. او می‌گوید: «من همیشه برای بچه‌هایمان روزی حلال آوردم، پدرم هم کشاورز بود و برای ما روزی حلال آورد. تا لقمه پاک نباشد، بچه پاک نمی‌شود؛ خوب و بد شدن بچه با مسئولیت پدر و مادر است. بچه که تقصیری ندارد، بچه مانند باغی است که اگر آب پاک به آن داده شود، سالم می‌ماند و اگر آب آلوده داده شود، مریض می‌شود. ما از خداوند مال و ثروت زیاد نخواستیم، خواسته‌ی ما فقط داشتن بچه‌ی سالم و صالح بود. من هیچ‌وقت بچه‌هایم را برای نماز صبح بیدار نمی‌کردم؛ چون وقتی از خواب بیدار می‌شدم،‌ می‌دیدیم همه‌ی آن‌ها بیدار و آماده‌ی نماز هستند؛ خدا را شکر از این نعمتی که به من داد.»

شن‌هایی خوشمزه‌تر از چلوکباب

حمیدرضا عضو بسیج مسجد زرگنده شده بود. روزها درس می‌خواند و شب‌ها به مسجد می‌رفت. وقتی جنگ شروع شد، قصد رفتن به جبهه کرد؛ به او گفتم: «تو که هر غذایی را در خانه نمی‌خوری و بد غذا هستی، آن‌جا چه می‌خواهی بخوری؟!»

او می‌گفت: «فقط اجازه بدهید من بروم، شن‌های اهواز و خرمشهر از چلوکباب و جوجه‌کباب این‌جا خوشمزه‌تر است!»

وقتی هم بهش می‌گفتم: «جبهه نرو. بمان و دیپلمت را بگیر.»

جواب می‌داد: «دیپلم در جبهه است.»

جبهه، دلش را برده بود؛ درسش هم خوب بود. به او می‌گفتم «تکلیف درست چه می‌شود؟»

می‌گفت: «غصه نخورید، درست می‌شود.»

او به درستی راهی که می‌رفت، یقین داشت.

اعتصاب غذا برای گرفتن رضایتنامه اعزام به جبهه

حمیدرضا شانزده ساله بود و در کلاس یازده درس می‌خواند. می‌خواست به جبهه برود، به او ‌گفتم: «بگذار برادرت بیاید، بعد تو برو.»

اما حمیدرضا می‌گفت: «او جای خودش رفته و من جای خودم می‌روم.»

خیلی اصرار می‌کرد، اما اجازه نمی‌دادم. حمیدرضا آن‌قدر ناراحت بود که غذا نمی‌خورد. حوصله‌ی هیچ کار و هیچ کسی را هم نداشت؛ وقتی دیدم واقعاً دارد اذیت می‌شود، برگه‌ی رفتنش را که امضا کردم از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید. بعد از ثبت‌نام هم برای آموزش به پادگان امام حسین(ع) رفت.

برگه‌ی اعزام را امضا کن تا حضرت زهرا(س) شفاعتت کند

مادر حمیدرضا می‌گوید: پسرم بعد از گرفتن رضایت پدرش، برگه‌ی اعزامش را آورد و گفت: «مادر! امضا کن.»

گفتم: «من که از اول راضی بودم، پدرت هم امضا کرده و نیازی نیست من هم امضا کنم.»

حمیدرضا گفت: «شما یک امضا بزن تا حضرت زهرا(س) شفاعتت کند.»

پسرم برای گذراندن دوره‌ی آموزش به پادگان امام حسین(ع) رفته بود و دلتنگش بودیم. برای دیدنش به پادگان رفتیم. همه‌ی پدر و مادرها به دیدن بچه‌هایشان آمده بودند و رزمنده‌های جوان و نوجوان هم می‌آمدند جلوی در پادگان تا خانواده‌شان را ببینند، اما از حمیدرضا خبری نشد. خیلی نگران شدم. از رزمنده‌هایی که آن‌جا بودند، پرسیدم: «پسرم چرا نمی‌آید؟»

که حمیدرضا از آن دور پیدایش شد. آمد و در فاصله‌ی چند متری‌مان ایستاد. دیدم پوتین‌هایش به خاطر آموزش‌های زیاد پاره شده. به او گفتیم: «خب چرا نمی‌آیی جلو تو را ببینیم؟»

گفت: «من که بچه ننه نیستم.»

شب به خانه آمد به او گفتم: «ما آن همه راه آمدیم تو را ببینیم، آن وقت تو نمی‌آیی جلوتر تا ببینیمت؟»

او گفت: «این حرف‌ها چیست؟ مرد که کفش مردانگی پایش کرد، باید مردانه بایستد. من بیایم جلو خودم را لوس کنم که چه بشود؟!»

بالاخره قرار شد پسرم در اواسط اردیبهشت 61 به جبهه اعزام شود. آن روزها در محله‌ی ما چند روز در میان، پیکر شهیدی تشییع می‌‌شد.

عکسش را داد به نیت «گمنامی»

موقعی که حمیدرضا می‌خواست برود، رفت عکاسی و یک عکس از خودش گرفت. عکسش را آورد و گفت: «این را نگه دارید، اسم مرا هم بزنید شهید گمنام. دوست ندارم که حتی جنازه‌ی مرا از جبهه بیاورند.»

به او گفتم: «حالا تو برو. هرچه خدا بخواهد همان می‌شود.»

پدر حمیدرضا هم ‌گفت: «اگر یک روز خبر شهادت پسرم را بیاورند، خودم را می‌کشم.»

گفتم: «این حرف‌ها نیست؛ باید پیِ همه‌ی سختی‌ها را به تن‌تان بمالید؛ امانتی بود که خدا داد و باید در راه خدا بگذاریم برود.»

داخل ساکش خوراکی گذاشتم، اما او قبول نکرد. فقط یک لباس، کفش کتانی، کتاب فلسفه‌ی روزه، دفتر چهل برگ برای نوشتن نامه و خاطراتش، و لباس‌هایش را داخل ساک گذاشت. صبح خداحافظی کرد و تا خیابان بدرقه‌اش کردم. رفت پادگان برای اعزام که بهش گفتند، اعزامش عصر است.

بعدازظهر هم برای رفتنش می‌خواستم بدرقه‌اش کنم. سر کوچه که رسیدیم، حمیدرضا گفت: «مامان برگردید. اگر بیاید آن‌جا، احساس مادر و فرزندی گُل می‌کند و ممکن است که در دو راهی قرار بگیریم.»

او اصرار کرد و من هم نرفتم. بعد از رفتن حمیدرضا به خدا گفتم: «خدایا! این امانت را می‌دهم یا سالم برای من برگردان و اگر می‌خواهی تکه‌های بدنش را برای من بفرستی، نمی‌خواهم.»

که خداوند هم تکه‌های بچه‌ام را هم برنگرداند.

دعوتنامه‌ی حمیدرضا برای پسرخاله‌اش

حمیدرضا مدت کوتاهی که در جبهه بود، برای پسرخاله‌اش در نامه نوشت: «احمد بیا جبهه، این‌جا آدم‌سازی است!»

بعد عملیات «الی بیت‌المقدس» آغاز شد. ما هم نگران حال حمیدرضا بودیم؛ بعد از اعلام خبر آزادی خرمشهر، خبر شهادت دامادِ برادرشوهرم را دادند؛ او تکاور ارتشی بود که یک روز بعد پیکرش را آوردند. چندین نفر از دوستان و اقوام ما در حمله‌ی خرمشهر شهید شدند. در مسجد محله‌ هم اسم تعدادی از رزمنده‌ها از جمله حمیدرضا را اعلام کردند؛ نام‌هایی که خبری ازشان نبود. و این آغاز بی‌خبری ما از حمیدرضا بود.

آغاز بی‌خبری از حمیدرضا

حمیدرضا با یکی از دوستانش به اسم «سیدعلی مددی» از همین محله رفته بود که او هم مفقود شد. یکی دیگر از دوستانش برای زرگنده بود که او هم شهید شد و کسی نبود که خبری از پسرم بیاورد. تا چند وقت فکر می‌کردیم که او اسیر بعثی‌ها شده است. یکی دیگر از دوستان حمیدرضا اسیر شده بود. در بازجویی به عراقی‌ها می‌گوید: «من گوسفندچران هستم.»

و او را آزاد کرده بودند. بعد هم نامه‌ای برای ما نوشت: «... به حمیدرضا گفتم از این مسیر نرود، ولی او با چند نفر از بچه‌ها رفت و شهید شدند و من اسیر شدم.»

خواب‌هایی که از آمدن حمیدرضا می‌دیدم

در روزهای اولی که حمیدرضا، مفقودالاثر شده بود، خیلی به خوابم می‌آمد. یک شب در خواب دیدم، در حالی که کوله‌پشتی‌ روی دوشش است، در اتاق طبقه‌ی بالا نشسته است. دستم را روی دوشش گذاشتم و گفتم: «خب این کوله را بردار!»

گفت: «نه بگذار باشد، آمدم و بروم، کار دارم.»

زود هم رفت. یک بار هم در خواب دیدم که یکی در می‌زند؛ رفتم در را باز کنم دیدم که حمیدرضا آمده است؛ به او گفتم «خودتی حمیدرضا، دیگر من خواب نمی‌بینم؟»

او هم لبخندی زد و گفت: «نه خواب نمی‌بینی!»

دستم را دور گردنش انداختم، درحالی‌که دستم را به پشتش می‌کشیدم تا نازش کنم، احساس کردم پشتش زخمی است؛ نگذاشت نگاه کنم؛ به او گفتم: «چرا پشتت زخمی شده؟»

گفت: «ولش کنید با آن کاری نداشته باش.»

آمد خانه و در همین اتاق نشست؛ پیش خودم می‌گفتم، من دیگر خواب نمی‌بینم؛ به او گفتم «کجا بودی؟ چرا خبر نمی‌دادی؟»

حمیدرضا گفت: «حالا که آمدم؛ کجا بودم و کجا رفتم را نپرسید.»

حیف که این هم خواب بود!

هفت، هشت سال پیش هم خیلی گریه می‌کردم و به حمیدرضا می‌گفتم: «حداقل، جای خودت را نشان نمی‌دهی، چرا نمی‌گویی رفتی؟ چه‌طور شهید شدی؟»

شب در خواب دیدم که به امامزاده اسماعیل(ع) رفتم؛ پسر قدبلند و خوشرویی یک پیکر را به من نشان داد و گفت: «این همان کسی است که دنبالش می‌گردی، خیالت راحت شد؟»

از خوب بیدار شدم و از آن زمان دیگر گله نکردم.

عروسی که عزا شد

پسر و دامادهایم از سال 61 تمام منطقه و شهرهای تبریز، اصفهان و تمام سردخانه‌ها و بیمارستان‌ها را زیر پا گذاشتند تا خبری از حمیدرضا بگیرند، اما موفق نشدند. خیلی تقلا کردیم، اما به نتیجه‌ای نرسیدیم. از یک طرف هم برای دخترهایم خواستگار می‌آمد و من دل این را نداشتم که آن‌ها را سر و سامان بدهم؛ یک سال از بی‌خبری‌مان می‌گذشت و برای حمیدرضا هم مراسم ختم گرفته بودیم. بعد از آن دخترم نرگس عقد کرد. شب عروسی او در اول زمستان بود؛ همان شب نامه‌ی هم‌رزم حمیدرضا به اسم «محمد فاتحی» که به اسارت عراقی‌ها در آمده بود، به دست خانواده‌اش رسید؛ در آن نامه آمده بود: «من دیدم حمیدرضا مهرایی شهید شده است.»

آن شب به ما حرفی نزدند تا عروسی دخترم به هم نخورد؛ فردای عروسی که خبر شهادت حمیدرضا را دادند، عزاداری ما بود. اما پادگان امام حسین(ع) این موضوع را قبول نکرد و گفت: «حمیدرضا مفقود است و نمی‌توان روی حرف دیگران استناد کرد.»

با شنیدن خبر آمدن اسرا، مهیای میزبانی شدم

وقتی خبر آمدن اسرا آمد، قند، چایی، برنج و روغن خریدم و با خود گفتم: «اگر حمیدرضا بیاید، مهمان خواهیم داشت.»

هر روز به استقبال اسرا می‌رفتم تا سراغی از حمیدرضا بگیرم، اما هردفعه دست خالی برمی‌گشتم.

چشم به تابوت شهدای تفحص شده می‌دوختم

در طول این سال‌ها وقتی به قطعه‌ی شهدای خرمشهر می‌روم، یا زمانی که شهدای تفحص را در تابوت‌ها می‌آوردند، چشمم را به پلاک‌های روی آن می‌دوختم تا اسم حمیدرضا را پیدا کنم، اما الآن چشم‌هایم خوب نمی‌بیند؛ حالا تابوت شهدای گمنام را در آغوش می‌گیرم، شاید یکی از آن‌ها بچه‌‌ی من باشد.

در طول این چند هزار روز و شب که در انتظار پسرم گذشت، با هر زنگ‌زدنی، با هر در زدن‌ موقع و بی‌موقعی، پیش خودم می‌گفتم شاید حمیدرضای من باشد! نمی‌شود از این لحظات گذشت، درست است که سه، چهار سال است که گفته‌اند، دیگر حمیدرضا نمی‌آید، اما باز هم منتظرش هستم. هرچه خدا بخواهد. هنوز هم می‌گویم شاید یک روز بیاید...

رفتم کربلا تا پیدایش کنم، اما نشد

گاهی به خودم می‌گفتم: «می‌شود راه کربلا باز شود؛ در کوچه‌ها و شهرها راه بروم و شاید در آن جاها حمیدرضا را پیدا کنم.»

آن‌جا هم رفتم و او را ندیدم! بعد از جنگ هم یک بار به خرمشهر، هویزه و شلمچه رفتم. در شلمچه حالم بد شد و مرا از خاکریزها پایین آوردند.

نمی‌توانم حتی به مدرسه‌ی حمیدرضا بروم

در طول این سال‌ها هیچ‌وقت دلم نیامد به مدرسه‌ی پسرم بروم تا پرونده‌اش را بگیرم. یک بار که به بانک ملی رفته بودم، یکی از معلم‌های حمیدرضا را دیدم، وقتی او فامیلی مهرایی را شنید، گفت: «می‌بخشید! شما نسبتی با حمید مهرایی دارید؟»

گفتم: «بله پسرم هست.»

او گفت: «خدا روحش را شاد کند، خیلی پسر خوبی بود.»

حمیدرضا آن‌قدر خوب بود که بعد از گذشت سال‌ها، هنوز معلمش او را به خاطر داشت.

هدیه‌ی روز مادر؛ چادری که هنوز نگه داشتم

قدیم‌ها که روز مادر نمی‌گرفتند. تازه که این قضیه مطرح شده بود، بچه‌ها می‌گفتند: «مامان! پول بده برایت صابون یا جوراب بخریم.»

حمیدرضا یک بار در ولادت حضرت زهرا(س)، برای من پارچه‌ی چادری خرید و آورد. به او گفتم: «این چیست؟»

گفت: «هدیه‌ی روز مادر.»

گفتم: «تو که پول نداشتی؟»

گفت: «پول تو جیبی‌‌هایم را جمع کردم برای چنین روزی.»

آن چادر پاره شده، اما به‌عنوان یادگاری نگهش داشتم. یک بار هم یک دست بشقاب چینی گل‌سرخ برای من خریده بود که آن را برای جهیزیه‌ی دخترم دادم.

نماز و روزه را از کودکی ادا می‌کرد

او از بچگی روزه می‌گرفت. امکانات آن موقع مثل الآن نبود و با یک چراغ گردسوز از اول شب غذا را درست می‌کردیم تا موقع سحر آماده شود؛ حمیدرضا همیشه موقع سحر بیدار می‌شد و همه را صدا می‌زد.

دکتر اصلی من حمیدرضاست

من هرچه از حمیدرضا خواسته‌ام، رد نکرده است؛ وقتی که مریض می‌شوم، به دکتر می‌روم، اما دکتر اصلی من حمیدرضا است. یک بار نوه‌ی دختر‌ی‌ام، عمل قلب داشت که خیلی عمل سختی بود؛ دکترها در اتاق جراحی از زنده ماندنش نا امید شدند؛ من سعی می‌کردم بی‌تابی نکنم؛ همان موقع حمیدرضا را قسم دادم که کاری کند؛ 15 دقیقه بعد نوه‌ام به حالت اولیه برگشت و سلامتی نوه‌ام، کرامتی از سوی شهید بود.

تأثیر حمیدرضا روی فامیل

پدر شهید می‌گوید: «رفتن حمیدرضا به جبهه، روی بقیه‌ی جوان‌های فامیل هم تأثیر گذاشته بود؛ «احمد» پسرعموی حمیدرضا خیلی دوست داشت به جبهه برود، اما پدرش نمی‌گذاشت. بالاخره احمد در سال 62 رفت و ضدانقلاب او را در آب جوش انداخته بودند و به شدت شکنجه‌اش کرده بودند.

یک کیسه، تمام دارایی مادرِ منتظر

هر کسی برای خودش گنجینه‌ای دارد که بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین یادگاری‌هایش را در آن می‌گذارد. گنجینه‌ی مادری که 30 سال است در غم هجران فرزندش می‌سوزد، پیراهن و کفش‌های کتانی که خودش خریده بود، است و کتاب فلسفه‌ی روزه و دفترچه یادداشت!

از آن مردی که رفت، فقط کیسه‌ای از وسایلش که خاک و خشت جبهه هم در آن دیده می‌شود، مانده؛ مادر حمیدرضا این‌ها را دور از چشم همسرش نشان‌مان داد؛ چون نمی‌خواست داغ دل همسرش هم تازه شود.

مادر حمیدرضا به آرامی کیسه‌ای را که در صندوقچه‌ انباری بود، آورد. مادر، گاه کفش‌های پسرش را می‌بویید و می‌بوسید، گاه روی سینه‌اش می‌گذاشت و خیلی آرام گریه می‌کرد. و این اشک سال‌هاست که هم‌نشین آشنای گونه‌های مادر است.

مادر شهید می‌گوید: «وسایل حمیدرضا را یک سال بعد از بی‌خبری‌مان از پایگاه مقاومت بسیج شمیران آوردند. نامش روی آن نوشته شده بود. البته بچه‌ها تا سه، چهار ماه این وسایل را از من مخفی کردند. از بنیاد شهید هم آمدند و گفتند: «پسر شما جزو مفقودین است. برای همین ما ماهانه مبلغی به شما می‌دهیم.»

من قبول نکردم، ولی در هر صورت مبلغی به حساب حمیدرضا واریز می‌کردند که من هیچ‌وقت پیگیر این مسئله نبودم.

حرف آخر

خداوند را شاکرم و افتخار می‌کنم که پسر با ایمانی داشتیم که به جبهه رفت. این بهتر از این است که ناخلف باشد و در دنیا بماند! ان‌شاءالله هر جا که هست با امام حسین(ع) محشور شود. باز هم خدا را شاکرم به خاطر سختی‌ها و دلوا‌پسی‌هایی که برای دیدن فرزندم می‌کشم، هیچ وقت کاری نکردم که دشمن شاد شود؛ مادران امروز باید با الگوبرداری از حضرت زهرا(س) فرزندانشان را آن‌طور که اسلام می‌خواهد تربیت کنند تا در خدمت انقلاب اسلامی باشند؛ چون ما هرچه داریم از این انقلاب داریم.





نوع مطلب : تحلیل، فرهنگی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Check PageRank





Powered by WebGozar

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای گفتمان محفوظ است
روزشمار فاطمیه